پژمان تهوری
«کارکرد انتخابات در نظامهای بسته» محور اصلی این بحث و گفتگوست تا به این پرسش، پاسخ دهیم که کنشگران مدنی در چنین نظامهایی چه نوع واکنشی در برابر انتخابات میتوانند داشته باشند که مفید به حال جامعه باشد. پرسشی که قطعا پاسخ به آن چندان ساده نیست و احتمالا یک پاسخ هم برای آن وجود نداشته باشد.
در تقسیمبندی حکومتها از منظر پایبندی به اصول و معیارهای دموکراتیک، اکونومیست در «ایندکس دموکراسی» که سالانه آن را به روز و منتشر میکند، کشورهای جهان را به ۴ دسته تقسیم کرده است.
برآورد اکونومیست نشان میدهد که ۲۴ کشور جهان از دموکراسی کامل برخوردارند. ۵۰ کشور دنیا دموکراسی نصف و نیمهای دارند، ۳۴ کشور دنیا دموکراسی بینابینی دارند و البته بزرگترین گروه، کشورهای بسته و توتالیتر هستند با ۵۹ کشور که تقریبا به هیچ کدام از اصول و معیارهای دموکراسی وفادار نیستند و همه آنچه دارند یک پوسته ظاهری از اصول دموکراسی است ولی هیچکدام درست انجام نمیشود. که متاسفانه ایران نه تنها در این گروه قرار گرفته، بلکه در همین گروه هم در آخرین رتبهها قرار دارد.
در ایندکس دموکراسی سال ۲۰۲۳، ایران از آخر در رتبه پانزدهم قرار داشت، یعنی تنها ۱۴ کشور وضعیتی بدتر از ایران داشتند. بالاترین امتیاز ایران در «مشارکت سیاسی» رقم خورده بود که توانسته بود از ۱۴ کشور دیگر جایگاه بهتری داشته باشد و اگر سطح مشارکت سیاسی در ایران مثل آزادیها بود، چند پله پایینتر و در کنار کره شمالی، میانمار و افغانستان قرار میرفت.
حال پرسش این است، در چنین نظامهایی که کمترین اعتقادی به گردش نخبگان وجود ندارد، کارکرد انتخاباتی کاملا کنترل شده و مهندسی شده چیست؟ چرا در کشورهای بسته اصولا انتخابات برگزار میشود؟ وقتی قرار نیست مردم در مورد آیندهشان تصمیم بگیرند، تعیین ۱۰ پرتقال و واگذاری انتخاب ۴ پرتقال از میان آنها به مردم چه خاصیتی دارد؟ این بحث را با حسین قاضیان، پژوهشگر و جامعهشناس و امیرحسین مهدوی، پژوهشگر علوم سیاسی در دانشگاه کانتیکت، به بحث گذاشته شد. دیدگاههای آنها را میخوانید:
حسین قاضیان: ابتدا بد نیست ایدهی نظام سیاسی بسته را بررسی کنیم، یعنی چه ایدهای پشت این نوع نظام سیاسی وجود دارد که بسته بودن آن را توضیح میدهد. به نظرم میتوان این موضوع را از دو جنبه توضیح داد: یکی از طریق این که ایده راهنمای نظام سیاسی برای بستن جامعه چقدر فراگیر است و حوزههای کنترل را تا کجا میخواهد پیش ببرد. اگر این کنترل در سیاست باشد، ممکن است که بگوید شما باید اینطور فکر کنید یا اینطور رأی بدهید، یا موارد مشابه. در این صورت، فقط در حوزه سیاست است. اما ممکن است این کنترل یا بسته بودن به سایر شیوههای زندگی نیز تسری پیدا کند و بقیه حوزههای زندگی را تحتالشعاع قرار دهد، مثلاً بگوید شما باید اینطور لباس بپوشید، اینطور غذا بخورید، اینطور گوش دهید، اینطور ببینید. بنابراین، میزان فراگیری ایده راهنمای نظام سیاسی در بسته بودن آن اهمیت زیادی دارد. مثلاً ایده راهنمای نظام سیاسی ما در ایران این است که ایدههایی داریم از پیش از تولد شما تا پس از مرگ شما که باید مطابق این ایدهها زندگی کنید. بنابراین، این ایده فوقالعاده فراگیر است برای کنترل، برای بستن چیزهایی که متفاوت از آن ایده هستند.
دوم، شدت کنترل مطرح است. یعنی علاوه بر فراگیری، شدت نیز مهم است. در اینجا چهار متغیر وجود دارد: آیا فقط عدم مخالفت در حوزه سیاست مهم است یا شما باید در حوزه سیاست موافقت هم بکنید؟ دوم این که در سایر حوزهها هم کافی نیست که مخالفت نکنید، بلکه باید موافقت کنید. حالا کسانی که در حوزه سیاست خیلی موافق باشند و در سایر حوزههای دیگر زندگی نیز موافق نظام سیاسی باشند، در آن سلسله مراتب جایگاه بیشتری پیدا میکنند. در مقابل، کسانی که در حوزه سیاسی مخالفند و در سایر شیوههای زندگی نیز مخالف آنچه که حکومت تجویز میکند، در پایینترین ردهها قرار میگیرند. این گروهها یعنی کسانی که مخالف نظام سیاسی هستند و مخالف سایر شیوههای زندگی که حکومت تجویز میکند، در نهایت در سیستم بسته قرار میگیرند و بیشتر از دیگران تحت فشار قرار میگیرند. به این ترتیب، شدت این کنترل از طریق دو متغیر یعنی شدت و فراگیری کنترل توضیح داده میشود.
حالا بحث توان کنترل و توان اجرایی این بسته کردن نظام سیاسی مطرح میشود. یعنی چقدر یک نظام سیاسی، توان و کارآمدی دارد که این ایدهها را اجرا کند. برای مثال، چقدر میتواند جلوگیری کند که کسی در حوزه سیاست مخالفت نکند و علاوه بر آن، کاری کند که در سیاست موافق باشد و در سایر حوزههای زندگی نیز مخالفت نکند و موافقت کند. یعنی مطابق با اصول مرامی که آن نظام تجویز میکند، زندگی کند.
در جامعه ما، چون این توان در سطح عالی نبوده و در سطح عملی پیادهسازی نشده، در نظامهای توتالیتر تا حد زیادی این مسائل را میبینیم. یعنی علاوه بر اینکه ایده راهنمای نظام سیاسی به این شکل است، توان اجرایی هم دارد. بنابراین، نظامهای توتالیتر از این طریق بهطور تاریخی شکل گرفتهاند. اما در نظام ما، ایدههای توتالیتر مطرح هستند، یعنی میخواهند همه زندگی را کنترل کنند، اما به دلیل فقدان کارآمدی و توانایی، نتواستهاند این را بهطور کامل اجرا کنند. نکته بعدی این است که بستر این کنترل مهم است. یعنی بستر اجتماعی، زمانی و تاریخی که این کنترل در آن صورت میگیرد، این توانمندی را اجازه میدهد یا نه. مثلاً کره شمالی که امروز خیلی شبیه به این نوع نظامها است، از یک دورهای شروع کرده که جهان ارتباطات و جهان زندگی به این صورت نبوده است. یعنی جهان هنوز جهانی نشده بود، به ویژه از نظر ارتباطی. بنابراین، چون این کار را از یک دورهای شروع کرده، توانسته احتمالاً آنطور که میخواسته، اجرا کند. یا مانند کامبوج در دوران خمرهای سرخ.
اما مثلاً ایران را مقایسه کنید که در دورهای بوده که تازه آغاز تحولات ارتباطی بوده، آغاز جهانی شدن بوده، آغاز موجهای جدید دموکراسی در جهان بوده، و بنابراین اصلاً امکان نداشت که آن بستر به سمتی برود که کره شمالی در مثلاً دو دهه پیشش رفته بود یا کامبوج در یک دهه پیش. به این ترتیب، اینجا بستر کنترل هم مهم است. یا مثلاً آلمان شرقی را شما مقایسه کنید با روسیه در زمان استالین و بعد از جنگ جهانی دوم.
خب، آلمان شرقی در بستر اجتماعی و فرهنگی دیگری زندگی میکرده؛ در آلمان واحد. بنابراین کنترلی که در آنجا ممکن بود اعمال شود، با کنترلی که مثلاً در رومانی یا لهستان یا شوروی اعمال میشد، فرق داشت. این هم مهم است، یعنی بستر کنترل. به این ترتیب، من خواستم بگویم که ما وقتی درباره بسته بودن یک نظام سیاسی صحبت میکنیم، باید این متغیرهای چهارگانه را در نظر داشته باشیم.
یعنی اندازه بسته بودن که به فراگیری و شدت برمیگردد، و دوم اجرایی بودن بسته بودن که به توان کنترل و بستر کنترل برمیگردد.
این چهار مورد تا حدی به ما کمک میکند که بتوانیم در مورد بسته بودن یک نظام سیاسی داوری داشته باشیم و آن وقت در پرتو این داوری بتوانیم بحث را پیش ببریم که انتخابات در کجا ممکن است جای داشته باشد.
- خیلی ممنونم، نکته کاملاً دقیقی را مطرح کردید که حتماً به آن برمیگردیم و دربارهاش صحبت میکنیم. من میخواهم اینجا اول مقدمه آقای مهدوی را بشنویم و بعد برگردیم سراغ این بحث. فقط این نکته را بگویم که آقای مهدوی اخیراً کتابی منتشر کردهاند که اگر بشود، امشب به بخشهایی از آن خواهیم پرداخت. عنوان کتاب انتخابات در نظامهای اقتدارگرا است که خیلی با بحث امشب ما مرتبط است.
امیرحسین مهدوی: انتخابات، خودِ امر انتخابات، دغدغه جماعت کثیری از مردم ماست، به معنای مداخله در انتخابات. اما به هر حال، سؤال انتخابات پیش رو برای موافقین و مخالفین مطرح است و دربارهاش گفتگو میشود. علت و فلسفه برگزاری انتخابات در نظامهای هیبریدی یا دوگانه. ما درباره نظامهایی صحبت میکنیم که تقریباً اگر با لنز استبداد و اقتدارگرایی نگاه کنیم، میتوانیم لیست کاملی از صفات آنها داشته باشیم که در این خانواده قرار بگیرند. اگر هم با چکلیست دموکراسی به آنها نگاه کنیم، به هر حال بخشهای قابل توجهی از پیشنیازهای دموکراسی را دارند، مثل وجود نهادهای دموکراتیک، نهاد انتخابات، اصل رقابت و غیره. اما با ترکیب این دو خصلت، نمیتوانیم آنها را در هیچکدام از این دو دسته قرار دهیم.
در چنین نظامهایی، که همانطور که پیشتر هم گفتم، عدد قابل توجهی در دنیا وجود دارند و نسبت آنها از کل کشورها در حال توسعه است، این سؤال پیش میآید که چرا اصلاً آنها سراغ انتخابات میروند؟ یا به عبارتی دیگر، چرا آنها به دموکراسی خالص و کامل یا اقتدارگرایی خالص و کامل تبدیل نمیشوند؟
این کشورها را به سه دسته کلی میتوان تقسیم کرد:
۱- کشورهایی که از درجاتی از اقتدارگرایی فاصله گرفته و به سوی دموکراسی حرکت کردهاند، اما یا همچنان در حرکت هستند یا در میانه راه جایی متوقف شدهاند. در واقع، این شکل بینابینی پایدار است. آیا گذار به دموکراسی لزوماً مسیری است که حتماً به مقصد میرسد؟ نه، ممکن است این قطار در جایی متوقف شده باشد و همان توقف برای دههها ادامه یابد.
۲- کشورهایی که اساساً از ابتدا به صورت هیبریدی پایهگذاری شدهاند. مثلاً نمونههایی از کشورهای بلوک شرق در زمان جنگ سرد در دهه ۱۹۹۰، که مستقل نبودند، یا کشورهایی که پس از استعمار به استقلال رسیدند و قانون اساسی و نظام جدیدشان به صورت بینابینی تعریف شده است. این کشورها نه خالصاً اقتدارگرا هستند و نه خالصاً دموکراتیک.
۳- دموکراسیهایی که در حال پسرفت هستند. اصطلاح Backsliding برای آنها به کار میرود. این کشورها دستاوردهای دموکراتیک و نهادهایی داشتند که به مرور زمان یا از کار افتادهاند یا به شکلی مورد استفاده قرار گرفتهاند که شاخصهای دموکراتیک آنها هر سال ضعیفتر میشود. این وضعیت همان جایی است که جهان غرب، به دلیل آنکه مسئله خودشان است، بیشترین حساسیت را دارد.
برای مثال، در دوره ریاستجمهوری ۲۰۱۶-۲۰۲۰ در آمریکا، این بحث به کار میرفت. در مورد روسیه، وضعیت امروز آن نسبت به دوران پس از فروپاشی شوروی بررسی میشود. یا ترکیه، که با تغییر قانون اساسی و شرایط اخیر تحت رهبری آقای اردوغان، شاخصهای دموکراتیک کاهش یافته است.
بنابراین، ما سه دسته کشور داریم که در چنین وضعیتهایی قرار دارند و برای هر کدام دلایلی وجود دارد که چرا با ساختارشان انتخابات برگزار میشود.
در دسته سوم، یعنی دموکراسیهای در حال پسرفت، انتخابات همچنان وجود دارد. اما مطالعه میکنیم یا فکر میکنیم که چرا دیگر مثل قبل نیست؟ چرا نهادها از کار افتادهاند؟
در دسته اول، میبینیم که پس از تلاشهایی برای دموکراسی و آزادی بیشتر، حدی از نهادهای دموکراسی ایجاد شده، اما این حد به دموکراسی کامل نرسیده است. در این تعامل میان نیروهای دموکراسیخواه و اقتدارگرا، در جایی متوقف شدهاند.
در مورد کشور خودمان، میتوان گفت که در فاصله سالهای ۷۶ تا ۸۸، به نظر میرسید که وضعیت به شاخصهای دموکراسی نزدیکتر شده بود. اما امروز ممکن است به نظر برسد که از آن سالها عقبتر رفتهایم.
- دقیقاً بحث مهمی که شاید در این جلسه باید به آن پرداخته شود، این است که بتوانیم یک راهبرد پیدا کنیم یا به یک راهبردی که بتوان روی آن اتکا کرد، برسیم برای مواجهه با این حکومتها. آنچه که شما هم توضیح دادید، نشان میدهد که مسئله دموکراسی در دنیا به طور کلی نگرانکننده پیش میرود. تعداد کشورهای بسته هر روز بیشتر میشود، نه کمتر. کشورهای دموکراتیک هم اصول دموکراسی را کمتر رعایت میکنند و داریم به سمتی میرویم که رتبههایی که مثلاً توسط اکونومیست در شاخص دموکراسی داده میشود، کاهش پیدا میکند؛ یعنی نمره کمتری میگیرند و تمایل به بسته شدن بیشتر میشود. من میخواهم اینجا از آقای قاضیان این سؤال را بپرسم: با توجه به اینکه بحث امشب درباره حکومتهای بسته است و با در نظر گرفتن همان نکاتی که شما فرمودید، که سطح بسته بودن در این کشورها یکسان نیست و متفاوت است، ما با پنجاه و نه کشور مواجه هستیم که مطلقاً حکومت بسته به شمار میآیند و حکومت بسته دارند. سوال من این است: آیا روند و مسیر این کشورهایی که بسته هستند، به سمت دموکراتیزاسیون خواهد رفت؟ یا اینکه ما باید پروژه دموکراتیزاسیون در این کشورها را شکستخورده بدانیم و آنها را با ویژگیهایی که دارند بپذیریم؟
حسین قاضیان: پاسخ به این پرسش احتمالاً نوع کنشگری ما را مشخص میکند. چون اگر بپذیریم که پروژه دموکراتیزاسیون در این کشورها، مثل کشور خودمان، شکستخورده و پیش نخواهد رفت، قاعدتاً نوع و جنس تغییراتی که دنبال خواهیم کرد، متفاوت خواهد بود. شاید برای ما مسئله رفاه دغدغه مهمتری شود، و اگر بدانیم که هنوز دریچهای به سمت دموکراتیزاسیون وجود دارد و میتوان به آن سمت حرکت کرد، یک نوع کنشگری دیگر تعریف خواهیم کرد.
چند نکته در اینجا وجود دارد که شاید کمی جنبه روششناختی داشته باشد، ولی به ما کمک میکند که به این دو پرسش پاسخ دهیم. یک بحث مربوط به روندهاست و این تصور که اگر روندی وجود دارد، این روند ادامه خواهد یافت و بنابراین ما میتوانیم آینده را از طریق این روندها پیشبینی کنیم.
اما این مسئله در عالم مکانیک و طبیعت گاهی معنا دارد؛ حتی در عالم طبیعت هم با حدی از تغییرات روندی مواجه هستیم، زیرا تغییراتی که پدیدهها روی یکدیگر اعمال میکنند، باعث میشود روندها معکوس شوند، تغییر کنند یا دگرگون شوند. در جهان اجتماعی از این ماجرا فراتر میرویم و نمیتوانیم از روندهای دائماً ثابت صحبت کنیم.
به همین دلیل است که در واقع باید از این تصور که تاریخ یک روال تکخطی رو به پیشرفت یا رو به قهقرا دارد، دست برداریم. زیرا در طول تاریخ، روندهای متفاوتی را در جوامع مختلف میبینیم.
مثلاً در همین موردی که شما اشاره کردید، در دورهای مثلاً تا پیش از دهه هفتاد، در بسیاری از کشورها رژیمهای دیکتاتوری ـ بهویژه دیکتاتوری نظامی ـ حاکم بودند، کودتاهای زیادی اتفاق میافتاد و رژیمهای دموکراتیک انتخابی در اقلیت قرار داشتند. اما وقتی موج سوم دموکراسی در دهه هشتاد به بعد پدید آمد، این خوشبینی شکل گرفت که روندی به سمت دموکراتیک شدن کشورها در حال شکلگیری است.
این روند کموبیش ادامه داشت، اما در سالهای اخیر، توقفهایی در آن مشاهده میشود. گذشته از این، وقتی پیمایشهای جهانی را بررسی میکنیم، میبینیم تمایل به دموکراسی هم در میان بسیاری از مردم جهان کاهش یافته است. رشد گرایش به راستگرایی افراطی در بسیاری از کشورها، چه در اروپا، چه در آمریکا و حتی در آسیا، نشانهای از این مسئله است و نشان میدهد که تمایل به محدود کردن دموکراسی وجود دارد.
بنابراین، یک روند که بهطور خوشبینانه تصور میشد ما به پایان تاریخ و پیروزی مطلق دموکراسی لیبرال رسیدهایم، در حال تغییر شکل است. این روندها دگرگون شدهاند، تغییر کردهاند و حتی جهت معکوسی گرفتهاند، حتی در جاهایی که تغییرات جدید پدید آمد و تصور میشد این تغییرات به بهبود اوضاع کمک میکنند. مثلاً در بهار عربی دیدیم که سرنوشت برخی از کشورها به کجا رسید. الان در مصر مشاهده میکنیم که حکومت نظامیان دوباره بر سر کار برگشته و در تونس، که شاید موفقترین نمونه بود، با تغییرات جدیدی که ایجاد شد، از جمله قانون اساسی جدید و قدرت مطلقی که رئیسجمهور پیدا کرد، فقدان مشارکت کافی مردم در انتخابات نشان داد که حتی نمونههای موفق نیز چگونه و با چه دشواریهایی روبهرو هستند، بهطوریکه مسیرهای دموکراتیک مفروض را زیر سؤال میبرد.
بنابراین، نمیتوان از این روندها نتیجهگیری کلی کرد که جهان به کدام سمت در حال حرکت است. حتی اگر فرض کنیم این روندها وجود داشتند و جهان به سمت مشخصی در حرکت بود، این به معنای آن نیست که لزوماً کشور ما هم بهصورت خودکار یا مکانیکی تحت تأثیر آن قرار میگرفت و مطابق آن روندها پیش میرفت. البته کسانی که گفتار سیاسی میسازند، معمولاً با اتکا به این روندها گفتارهای خود را شکل میدهند.
اما این گفتارها بیشتر حرف میزنند و کمتر به واقعیت نزدیکاند. این اتفاق در همه جای جهان رخ میدهد. بنابراین، ممکن است این روندها تأثیر بگذارند، اما صرف این که روندی در جایی وجود دارد، به معنای آن نیست که آن روند در کشور ما هم حادث خواهد شد. به همین دلیل نمیتوان به آن اتکا کرد. حتی اگر بپذیریم که جهان به سمت کمتر دموکراتیک شدن حرکت میکند، این به معنای آن نیست که در کشور ما هم چنین اتفاقی خواهد افتاد یا باید بیفتد.
یکی دیگر از جنبههای این بحث این است که اگر روندی در کشور دیگری وجود دارد، آیا این روند در کشور ما هم وجود خواهد داشت یا نه؟ همانطور که گفتم، باید بهطور جداگانه و با توجه به شرایط خاص کشور ما به این مسئله پاسخ داد.
اول، آیا آن نوع از ترتیبات، بسترها یا پیششرطهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برای دموکراتیک شدن در کشور ما وجود دارد یا نه؟
دوم، آیا نیروهای سیاسی دستور کار اجتماعی یا سیاسی مشخصی برای پیشبرد دموکراسی دارند؟
سوم، این دستور کار با توجه به آن بسترها چقدر قدرت تحقق دارد؟
چهارم، آیا این دستور کار میتواند مسائل و مشکلات ما را حل کند یا نه؟
این چهار نکتهای است که باید درباره کشور خودمان بهطور خاص در نظر گرفت و مستقل از آنچه در سایر کشورها میگذرد، بررسی کرد.
همچنین، همانطور که آقای مهدوی در ابتدا اشاره کردند، دانستن آنچه در کتابها نوشته شده، تجربیات کشورهای دیگر و نظریات مختلف به ما درک، فهم و خرد میدهد که به چه چیزهایی توجه کنیم. اما این به معنای آن نیست که این موارد بهصورت خودکار و مستقیم در کشور ما قابل اجرا باشد.
این موارد به ما کمک میکند به آنچه در کشور خودمان رخ میدهد، دقیقتر نگاه کنیم و بفهمیم چه چیزی میتواند از دل آن بیرون بیاید. اگر فرصت شد، میتوان توضیح داد که در چنین نظام بستهای، انتخابات در کجای این معادله قرار میگیرد و چگونه میتوان در آن به بحث دموکراسی پرداخت.
- آقای قاضیان، من جسارتاً میخواهم سوالم را به شکلی دیگر مطرح کنم، چون فکر میکنم این موضوع آنطور که باید باز نشد. فرمایش شما کاملاً درست است که نمیتوان نسخهای واحد برای همه کشورها پیچید یا با یک زاویه نگاه به همه کشورها پرداخت. اما آنچه بهصورت مسلم در جمهوری اسلامی ایران و در کشور خودمان میبینیم، این است که انتخابات بهصورت کاملاً کنترلشده برگزار میشود. من میخواهم سوالم را اینگونه مطرح کنم: به نظر شما، آیا این انتخابات کنترلشدهای که برگزار میشود، به نهادینه شدن اقتدارگرایی در ایران کمک میکند؟ و آیا این به این معناست که سیستم از این طریق خود را حفظ و بقای خود را تضمین میکند؟ یا این که این روند بیشتر زمینه شکست این سیستم را فراهم میکند و در نهایت باعث میشود که مجبور شود به گذار دموکراتیک تن بدهد؟
حسین قاضیان: در واقع، آنچه قبلاً گفتم در مورد روندها، پاسخی روششناختی به این موضوع بود. به این معنا که اگر شما اکنون روندی را مشاهده میکنید یا تا به حال روندی را دیدهاید، دلیل نمیشود که این روند دائماً ادامه داشته باشد. این روند ممکن است به دلایلی در جایی متوقف شود. به عنوان مثال، برداشت من از اتفاقاتی که در این سالها رخ داده این است که ما از سال ۱۳۸۲، یعنی انتخابات مجلس هفتم، به سمت اقتدار بیشتر حکومت و بستهتر شدن فضای سیاسی حرکت کردهایم. حکومت با دو متغیر تلاش کرده که اسباب ثبات خود را فراهم کند و عناصر مزاحم را حذف کند:
۱- این که اجازه ندهد کسانی که برای سیستم ریسک ایجاد میکنند، وارد سیستم شوند. ریسک این افراد مشخص است و حکومت میداند که برای بقای سیستم خطرساز هستند. تجربه انتخابات سال ۷۶ این درس را به حکومت داد که چنین اتفاقی ممکن است بیفتد.
۲- حتی کسانی که ریسک آنها قابل محاسبه نیست نیز اجازه ورود به سیستم پیدا نمیکنند.
با این دو متغیر، میتوان توضیح داد که چرا مثلاً روحانی توانست رئیسجمهور شود، چرا لاریجانی رد صلاحیت شد، چرا هاشمی رفسنجانی در مقاطعی پذیرفته شد و در مقاطعی رد شد، چرا احمدینژاد پذیرفته شد و سپس کنار گذاشته شد، و همینطور موارد دیگر. این دو متغیر، به نظر من، کل مسیری را که حکومت طی کرده و به سمت بستهتر شدن پیش رفته است، توضیح میدهد.
اما سؤال این است که آیا این روند همینطور ادامه پیدا خواهد کرد و به سمت بستهتر شدن و بستهتر شدن بیشتر خواهد رفت؟ نمیدانیم. این موضوع به عناصر و متغیرهای دیگری بستگی دارد. یکی از این عناصر، به نظر من، مسئله مرگ رهبر است.
تا زمانی که رهبر فعلی زنده و بر سر کار است، با توجه به شواهد و نشانههایی که میبینیم، تغییری احساس نمیشود. این روند احتمالاً ادامه خواهد یافت، چون عناصر اصلی که این روند را ایجاد کردهاند همچنان پابرجا هستند:
۱- اراده نظام سیاسی یا رهبری برای اداره کشور به این شیوه.
۲- منابع لازم برای این نوع اداره کشور.
۳- ساختاری که برای این نوع از حکومت نیاز است.
اما اگر یکی از این سه عنصر یا همه آنها تغییر کنند، ممکن است روند نیز تغییر کند. مثلاً با مرگ رهبر، مشخص نیست که رهبران بعدی یا مسئولان کشور چه تصمیمی خواهند گرفت. آیا میخواهند روش جدیدی را به کار گیرند یا همین روند را ادامه دهند؟ منابع کافی خواهند داشت؟ مثلاً اگر تخمین آنها این باشد که با ۳۰ یا ۳۵ میلیارد دلار میتوانند این شیوه را ادامه دهند، ممکن است تصمیم بگیرند که حتی با فقر و بدبختی مردم، این مسیر را ادامه دهند. و سوم، آیا این سیستم، که شبیه به نظامهای کلاینتالیستی است، میتواند دوام بیاورد؟ این نوع سیستم به این شکل عمل میکند که گروهی از افراد وفاداری خود را به حکومت یا رهبر میفروشند و در عوض حمایت دریافت میکنند. این ساختار تاکنون کار کرده و حکومت توانسته با استفاده از این روش کشور را اداره کند. به این شکل که به اعضای خود منافع میرساند و آنها نیز با اعلام وفاداری، این منافع را دریافت میکنند. این وفاداری به بقای سیستم کمک میکند.
اما حتی اگر این سیستم با تغییر رهبری همراه شود، مشخص نیست که بتواند به همین شکل کار کند. بنابراین، این سه متغیر میتوانند توضیح دهند که آیا روند فعلی ادامه خواهد یافت و به سمت بستهتر شدن بیشتر حرکت خواهد کرد یا نه. ممکن است جایی یکی یا همه این عناصر از میان بروند و روندها تغییر کنند.
- کاملاً فرمایش شما صحیح است. البته من میخواهم یک نکته دیگر را اضافه کنم. حکومت، علاوه بر انتخابات کنترلشده، یک مجلس کنترلشده هم ایجاد کرده است. این به این معناست که گاهی اجازه میدهد افرادی وارد شوند تا در انتخابات مشارکت کنند و بهنوعی مخالفین را بیشتر کنترل کند. اما وقتی این افراد وارد مجلس میشوند، با یک مجلس کنترلشده مواجه هستند. عملاً تأثیرگذاری آنها به دلیل نهادهای موازی که ایجاد شده و سلب اختیارهایی که از مجلس صورت گرفته، از بین میرود. البته من دوست دارم این بحث را ادامه بدهم، اما میترسم زمان را از دست بدهیم و نتوانیم به بحثهای دیگر بپردازیم.
آقای مهدوی، من میخواهم برگردم به پرسش که اصلاً این انتخابات کنترلشده چه خاصیتی برای حکومت دارد و چرا حکومت به این سمت حرکت میکند؟ اگر این بحث را باز کنیم، میتوانیم به این نکته برسیم که کنشگران در این فضا از این انتخابات چه بهرهای میتوانند ببرند؟
امیرحسین مهدوی: ببینید، وقتی از منظر یک حکومت اقتدارگرا به موضوع انتخابات نگاه میکنیم، اولین چیزی که به ذهن میرسد، استفاده حکومت از مناسک انتخابات برای آبروی بینالمللی است. البته این مسئله بهطور گسترده مورد تحقیق قرار گرفته و نتایج این تحقیقات در مقالات متعددی آمده، و در اینجا نیازی به ذکر رفرنس نیست.
این موضوع چیزی است که در انگلیسی به آن window dressing میگویند و شاید بتوان در فارسی آن را «سفیدنمایی» ترجمه کرد. حکومت از انتخابات بهعنوان ابزاری برای بهبود وجهه بینالمللی خود استفاده میکند.
به هر حال، بعد از جنگ جهانی دوم و با توجه به موجهای دموکراسی که ساموئل هانتینگتون آنها را به عنوان موج اول، دوم و سوم دموکراسی دستهبندی کرده، دموکراسی بهعنوان یک ارزش در جامعه جهانی و مقصد نهایی برای تمام حکومتها و ملتها شناخته شد، بهویژه پس از جنگ سرد.
اما یک نکته مهم که باید در اینجا مطرح کنیم این است که مطالعات مربوط به نظامهای هیبریدی یک زیررشته جوان در علوم سیاسی است. دلیل آن این است که به نظر میرسد این فرض که تمام دنیا در یک گذار به دموکراسی هستند، نادرست است. این گذار لزوماً برای همه کشورها در جریان نیست و ما با وضعیتهای هیبریدی مواجهیم که لزوماً چشمانداز دموکراسی به ما نمیدهند.
در چنین شرایطی، برگزاری انتخابات به عنوان یک مناسک، حتی در حکومتهایی مانند حزب بعث در دوران صدام، یا حزب بعث فعلی سوریه، کره شمالی، روسیه یا بلاروس، که از دید جامعه جهانی حتی به شکل طنزآمیزی مطرح میشود، اهمیت پیدا میکند. اینکه چرا این حکومتها انتخابات برگزار میکنند، به این دلیل است که مشارکت مردم را بهصورت دورهای نشان دهند و این به موقعیت و هویت آنها در نظام بینالمللی کمک میکند.
اقتصاد و انتخابات در حکومتهای اقتدارگرا
یکی دیگر از نکاتی که آقای قاضیان نیز به آن اشاره کردند، محدودیت بودجه و منابع در هر کشوری، چه دموکراتیک و چه اقتدارگرا، است. اداره یک حکومت اقتدارگرا بسیار پرهزینه است اگر بخواهد تمام مخالفین بالقوه خود را راضی نگه دارد. انتخابات این امکان را به حکومت میدهد که تخصیص منابع را بدون دخالت مستقیم و با هزینه کمتر انجام دهد.
رقابت جناحها: انتخابات محدود به جناحها و طیفهای مختلف قدرت اجازه میدهد که آنها با یکدیگر رقابت کنند و بهصورت دورهای قدرت را دستبهدست کنند. این رقابت به کسانی که در مقطعی از منابع دور ماندهاند، امید بازگشت به قدرت را میدهد. در نتیجه، آنها به جای روی آوردن به روشهای خطرناکی مانند کودتا یا انقلاب، در بازی سیاسی باقی میمانند.
توزیع جغرافیایی منابع: انتخابات کمک میکند منابع دولتی بهصورت جغرافیایی توزیع شوند. مثلاً دولت ایران بخشی از بودجه خود را صرف ارائه خدمات عمومی میکند. اینکه این منابع به کدام مناطق بیشتر یا کمتر برسد، از طریق رقابتهای انتخاباتی مشخص میشود، نه تصمیم مستقیم حکومت. این روش بهویژه در شرایط محدودیت منابع، به جلوگیری از بحران کمک میکند.
مدیریت اختلافات در بلوک حاکمیت: حتی در حکومتهای کاملاً اقتدارگرا، بلوکهای قدرت وجود دارند. در تاریخ ایران، در هر دربار، صدر اعظم، مادر شاه یا ولیعهد، هرکدام بلوکهای قدرت و بازیهای سیاسی خاص خود را داشتند. مدیریت این بلوکها یکی از وظایف دشوار حاکم اقتدارگراست، زیرا باید از تبدیل شدن آنها به خطر برای حاکمیت جلوگیری کند و تنش میان آنها را بهگونهای مدیریت کند که کل سیستم را به خطر نیندازد. انتخابات در اینجا نیز نقش ایفا میکند. بخشی از رقابت میان بلوکهای قدرت به مردم واگذار میشود. البته بخش عمدهای از منابع و قدرت، خارج از این رقابت انتخاباتی تخصیص مییابد. منابعی مانند قدرت نظامی، امنیتی، رسانههای انحصاری و بنیادها و نهادهایی که بیرون از نظارت عمومی عمل میکنند، همچنان در کنترل مستقیم حکومت باقی میمانند.
اما بخشی از این منابع همچنان در اختیار قوه مجریه و مجلس قرار دارد که برای آن تعیین تکلیف میکنند. اینها شامل صندلیها و پستهایی هستند که سطحی از قدرت را در بر میگیرند. ما دهها وزیر داریم، تعدادی معاون رئیسجمهور، سیصد نماینده مجلس، استانداران و غیره.
اینکه این پستها و منابع چگونه تقسیم شوند، یک مکانیزمی میطلبد. انتخابات تا حدودی این اختلافات داخلی را از طریق سیستم صندوق رأی مدیریت میکند. به این ترتیب، دست حاکم اقتدارگرا، بهاصطلاح، آلوده نمیشود که بخواهد مستقیماً از خود هزینه کند و بگوید من آقای الف را به قدرت میرسانم و آقای ب را کنار میگذارم. این روش تنشها را کاهش میدهد.
نکته دیگری که به وضوح مشاهده میشود این است که انتخابات محدود، در ذات خود دارای دروازهبانی است. انتخابات در حکومت اقتدارگرا با انتخابات دموکراتیک تفاوت دارد. یکی از دلایل این تفاوت این است که همه جریانهایی که تمایل دارند خود را در معرض رای قرار دهند، این امکان را پیدا نمیکنند. این دروازهبانی، قدرتی به حاکم میدهد که بتواند تعیین کند چه طیفها، افراد یا جناحهایی اجازه ورود به رقابت را دارند و چه کسانی باید بیرون بمانند.
این مکانیزم سیال است؛ ممکن است در یک دوره، حاکم یک طیف خاص را راه دهد و در دورهای دیگر، همان طیف را کنار بگذارد یا طیف جدیدی را وارد کند. این انعطافپذیری به حاکم اقتدارگرا قدرتی میدهد که بتواند مخالفین، منتقدین یا طرفداران تغییر را مدیریت کند. این مدیریت به این صورت است که مخالفین را به دو دسته تقسیم میکند و احیاناً میان آنها اختلاف ایجاد میکند. به این معنا که گروهی تأیید میشوند و اجازه مشارکت پیدا میکنند، در حالی که گروهی دیگر بیرون میمانند. این دو گروه وارد بحث و جدل با یکدیگر میشوند که آیا باید در انتخابات مداخله کرد یا خیر. آن گروهی که بیرون مانده است، معمولاً میگوید: چیزی از انتخابات باقی نمانده که بخواهیم در آن مداخله کنیم. اما گروهی که اجازه شرکت پیدا کرده است، میگوید: هنوز شانسی وجود دارد. من میتوانم به بخشی از قدرت یا منابع دست پیدا کنم.
این گروه، خود را به جامعه اینگونه فریم میکند که هنوز امیدی وجود دارد و میتواند بخشی از خواستههای مردم را نمایندگی کرده و تغییراتی در سیاستهای کشور اعمال کند. این دوگانهسازی در داخل اپوزیسیون و ایجاد اختلاف و رقابت میان آنها، از ابزارهای مهم حکومت اقتدارگرا برای مدیریت فضای سیاسی است.
اپوزیسیون مؤثری که بتوان مدیریت کرد، تضعیف کرد و در داخل آن اختلاف ایجاد کرد، به نفع حکومت است. این یک نکته کلیدی است که بسیار به بقای حکومت کمک میکند.
یک نکته دیگر که میخواهم اضافه کنم، و سعی میکنم طولانی نشود، این است که با وارد کردن بخشی از مخالفین در انتخابات و اجازه دادن حدی از رقابت، حکومت حتی از برخی مزایای دموکراتیک بهرهمند میشود. نباید تمام این فرآیند را تنها به عنوان یک برنامهریزی دستوری برای حفظ ظاهر تعبیر کنیم.
برای مثال، همانطور که پیشتر اشاره شد، این انتخابات کنترلی برای نمایش دموکراسی در برابر جامعه جهانی استفاده میشود. اما علاوه بر آن، وقتی انتخاباتی، هرچند محدود، برگزار میشود، نوعی سیستم چک اند بالانس و نظارت مردمی روی نهادهای حکومتی ایجاد میشود. جناحها بر یکدیگر نظارت میکنند و این نظارت باعث میشود مصرف منابع کمتر به سمت نابهنجاری برود.
علاوه بر این، صداهای جامعه تا حدی در نهادهای حکومتی بازتاب پیدا میکند. شاید بتوان گفت که این روند، احتمال انفجار اجتماعی را کاهش میدهد یا به تأخیر میاندازد. به عبارتی، این فرآیند به حاکم اجازه میدهد فشارهای اجتماعی را مدیریت کند و از آسیبهای امنیتی شدیدتر جلوگیری کند.
همچنین، انتخابات بهعنوان یک مکانیزم جمعآوری اطلاعات عمل میکند. این نکته بسیار مهمی است. حکومت با استفاده از انتخابات، نبض جامعه را میسنجد. حتی با وجود تمام روشهای جمعآوری اطلاعات، اعم از مخفیانه یا نظرسنجیهای علنی، انتخابات همچنان جایی است که جامعه بهتر از هر زمان دیگری خود را بروز میدهد. حاکم میتواند اولویتهای جامعه را بفهمد و تصمیم بگیرد که آیا با آنها همراه شود یا با آنها مقابله کند.
- مرسی برای پرداختن به ابعاد مختلف این موضوع. البته من احساس میکنم که در برخی جاها، تحلیل ما از حکومت جمهوری اسلامی بیش از حد خوشبینانه است. به نظر میرسد که حکومت بیشتر از این که بخواهد نظر یا رأی مردم را بپذیرد یا قدرت را بین وفاداران تقسیم کند، به سمت ساختن احزاب دستساخته خودش حرکت کرده است. از طریق این احزاب، نیروی انسانی مورد نیاز خود را تأمین میکند و قدرت را بین وفادارانش توضیح میدهد. به نظر میرسد که توجه چندانی به آنچه در جامعه میگذرد ندارد و این مسئله برایش اهمیت چندانی ندارد. به هر حال پرسش این است که وقتی انتخابات در نظامهای بسته نمیتواند به حضور در قدرت و تاثیرگذاری در آینده سیاسی و اجتماعی منجر شود چه فایدهای میتواند برای ما بهعنوان کنشگر مدنی داشته باشد؟
حسین قاضیان: من دقیقاً متوجه پرسش نمیشوم که هدف آن چیست
- پرسش دقیق این است که کارکرد انتخابات در نظامهای بسته برای یک کنشگر مدنی چیست؟ بحث این است که وقتی شرکت در انتخابات یا رای دادن هیچ تاثیری در نتیجه ندارد، پرسش این است که این انتخابات چه کارکرد دیگری میتواند برای ما داشته باشد؟
حسین قاضیان: خیلی خوب شد که پرسش را به این شکل صورتبندی کردید، چون از سؤالی که پیشتر مطرح شد، میخواستم بهانهای پیدا کنم که به همین سوال پاسخ دهم، اما خوشبختانه خودتان تصریح کردید. آقای مهدوی توضیح دادند که انتخابات چه کارکردی برای حکومت دارد. اما سؤال دیگری نیز مطرح است: برای جامعه مدنی چه کارکردی دارد یا میتواند داشته باشد؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید روشن کنیم که کنشگری مدنی چیست و در چه چارچوبی صورت میگیرد. فرض اصلی این است که کنشگری مدنی در چارچوب نظم سیاسی موجود صورت میگیرد و از کانالها و روالهای موجود بهره میبرد. به این معنا که هر تغییری که مد نظر دارید، از طریق مناسبات معمول و ابزارهایی که نظم موجود فراهم کرده است، دنبال میشود.
برای مثال، حزب، انتخابات، کمپینها و سایر فعالیتهای مدنی، همگی درون نظم سیاسی انجام میشوند و هدف آنها تغییر درون این نظم است، نه تغییر کل نظم سیاسی. بنابراین، اندازه تغییراتی که کنشگری مدنی میتواند ایجاد کند، به ظرفیت و محدودیتهای نظم سیاسی موجود بستگی دارد.
حال اگر این فرض را بپذیریم، کنشگران مدنی باید سوالاتی از خود بپرسند:
۱- آیا مشکلات موجود ناشی از چارچوب نظم سیاسی است یا از عواملی بیرون از این نظم ناشی میشود؟
۲- اگر مشکلات عمدتاً از نظم سیاسی موجود ناشی میشوند و کل ساختار سیاسی مسئول آنها است، آیا کنشگری مدنی در این چارچوب میتواند مفید باشد؟ برای مثال، اگر مشکل آب در کشور ناشی از تغییرات اقلیمی یا خشکسالی باشد، این مسئله مستقیماً به نظم سیاسی مربوط نمیشود. بلکه میتوان با تغییراتی در سیاستهای کشاورزی، مدیریت منابع آبی، قیمتگذاری، یا امنیت سرزمینی به آن پرداخت. اما اگر مشکلات ناشی از ساختار سیاسی باشد ـ برای مثال، فساد سیستماتیک یا عدم شفافیت در مدیریت منابع ـ در این صورت، ظرفیت نظم سیاسی برای تغییر محدود خواهد بود و کنشگری مدنی ممکن است کارآمد نباشد. چرا؟ چون منشأ این مشکل، نظم سیاسی موجود نیست. اما اگر به این نتیجه برسید که اتفاقاً همین کمآبی یا مشکل آب در کشور از نظم سیاسی موجود ناشی شده است، مثلاً به این دلیل که این نظم سیاسی برای بقا و دوام خود نیاز به دشمن دارد، چه اتفاقی میافتد؟ برای اینکه بتواند با دشمن زندگی کند، نیاز به خودکفایی دارد؛ مثلاً اینکه دشمن گندم به او ندهد. بنابراین، باید در حوزه کشاورزی خودکفا باشد. در نتیجه، باید آب را برای تولید کشاورزی مصرف کند. به همین دلیل، ۹۲ درصد از منابع آبی کشور به کشاورزی اختصاص داده میشود. چرا؟ چون این نظام سیاسی باید گندم، جو، و محصولات دیگر را خودش تولید کند تا مبادا روزی دشمن این محصولات را تحریم کند. اینجا میبینید که این مسئله از یک تصمیم اولیه نظام سیاسی ناشی شده است. تا زمانی که این تصمیم وجود دارد و با بقای نظام سیاسی مرتبط است، حل این مشکل از طریق کنشگری مدنی ممکن نیست.
این نخستین سوالی است که کنشگران مدنی باید از خود بپرسند. دوم اینکه، فرض کنیم مشکلاتی وجود دارد که ناشی از نظم سیاسی موجود نیست. حالا باید دید این نظم سیاسی چه مقدار ظرفیت برای اصلاحات فراهم میکند. برای مثال، در موضوع محیطزیست، آیا به کنشگران مدنی اجازه فعالیت داده میشود؟ یا اینکه نظم سیاسی فکر میکند این کنشگران اگر قدرت بگیرند، ممکن است به تهدید سیاسی تبدیل شوند؟ اگر این کنشگران، بسیج اجتماعی کنند، مثلاً در زمینه کمک به کودکان کار یا افراد آسیبدیده از اعتیاد، آیا بهعنوان خطری برای نظم سیاسی تلقی میشوند؟
اگر چنین باشد، حکومت با این کنشگران مقابله خواهد کرد. مثلاً یک فعال محیطزیستی را زندانی میکند یا یک سازمان مردمنهاد را تعطیل میکند. اینجاست که کنشگران مدنی باید از خود بپرسند آیا ظرفیتهای سیستم موجود برای پاسخگویی به مشکلات و نیازهای جامعه وجود دارد یا خیر. این پرسش برای فعالیت در حوزه انتخابات هم مطرح است.
در یک جامعه بزرگ، خواستهها و نیازهایی وجود دارد که باید به سطح تصمیمگیری سیاسی برسد تا به آنها پاسخ داده شود. این فرآیند، بخشی از فعالیت مدنی و اجتماعی است. جامعه مدنی یا سیاسی این خواستهها را جمعآوری میکند و تلاش میکند تا آنها را به نمایندگان تصمیمگیرنده برساند. این همان فرایندی است که انتخابات باید تسهیل کند، اما در نظمهای سیاسی بسته، این مسیر ممکن است مسدود شود یا تنها بهصورت محدودی عمل کند.
اولین مرحله این است که مشخص شود مردم چه خواستهها و نیازهایی دارند. سپس این خواستهها باید تنظیم شوند؛ یعنی پالایش شوند و موارد غیرضروری حذف شوند، البته بر اساس نظر جامعه یا کنشگرانی که این خواستهها را مطرح میکنند. پس از آن، باید اولویتبندی شوند و به دستور کار اجتماعی تبدیل شوند، یعنی توجه جامعه را به این مسائل جلب کنند. این کار از طریق گفتمانسازی، ایجاد کمپینها و فعالیتهای دیگر انجام میشود تا این مسائل به دستور کار اجتماعی تبدیل شوند.
سپس، این خواستهها باید در چارچوب نهادهای سیاسی موجود مطرح شوند تا درباره آنها تصمیمگیری شود. این وظیفهای است که جامعه مدنی باید انجام دهد. اما اگر در هر یک از این مراحل، جامعه مدنی با محدودیتهایی مواجه شود، کارکردهایی که از آن انتظار میرود نیز با محدودیت مواجه خواهند شد. ما دقیقاً در چنین وضعیتی قرار داریم. چرا که یکی از وظایف جامعه مدنی این است که از طریق جمعآوری و تنظیم خواستهها، آنها را به دستور کار سیاسی تبدیل کند.
در نهایت، این خواستهها باید به نهادهایی مانند مجلس منتقل شوند تا درباره آنها تصمیمگیری شود. حالا اگر کسانی که قرار است انتخاب شوند، به گونهای انتخاب شوند که نتوانند این کار را انجام دهند، فرآیند منتفی میشود. به عنوان مثال، وقتی مردم نمیتوانند آزادانه افرادی را که واقعاً نماینده خواستههایشان هستند، انتخاب کنند و به جای آن، دیگران تصمیم میگیرند که چه کسانی میتوانند در انتخابات شرکت کنند، انتخابات از حالت آزاد و موثر خارج میشود. علاوه بر این، جامعه باید بتواند بر عملکرد نمایندگان خود نظارت کند. این امر نیازمند شفافیت، گردش آزاد اطلاعات، آزادی رسانهها و آزادی بیان است. در نهایت، اگر تصمیمی خلاف خواستههای مردم گرفته شود، جامعه مدنی باید بتواند واکنش نشان دهد و بگوید: این خواسته من نبوده، آن را تغییر بده. این بازخورد نیز بخشی از فرآیند دموکراتیک است که جامعه مدنی باید بتواند آن را اعمال کند. این تصمیمی که گرفتی، تصمیم من نبوده. تو به نمایندگی از من رفتی که برای منافع، خواستهها و نیازهای من تصمیم بگیری. من این تصمیم را نمیخواهم و میخواهم که آن را تغییر بدهی. اگر این تغییر اتفاق نیفتاد، باید امکان برکناری نماینده یا اصلاح ساختار از طریق مکانیزمهای مسالمتآمیز وجود داشته باشد.
جامعه مدنی باید در چارچوب نظم سیاسی موجود از این ظرفیتها استفاده کند. اما اگر چنین ظرفیتهایی وجود نداشته باشد، مجال کار جامعه مدنی برای بهبود، بسیار محدود خواهد بود. این بهبودها ممکن است، اما نه برای حل مسائل اساسی که کشور با آنها روبهرو است. برای مثال، ممکن است کمپینی ایجاد شود تا تعداد نانواییها افزایش پیدا کند و مردم کمتر در صف بایستند.
یا ممکن است کمپینی برای اصلاح ساختمانهای دولتی و ایجاد رمپ برای استفاده افراد دارای ویلچر راهاندازی شود. اینها بهبودهایی هستند، اما مسائل اساسی کشور، که کل جامعه را با خطر مواجه کردهاند، مورد توجه قرار نمیگیرند. این موضوع نشان میدهد که تأثیرگذاری کنشگری مدنی در شرایط موجود، محدود است و انتظارات از آن باید متناسب با این محدودیتها تنظیم شود.
مرسی آقای قاضیان. طبیعتاً اگر این فضا وجود داشت، ایران بهعنوان یک حکومت بسته شناخته نمیشد. یعنی هیچکدام از این ظرفیتها برای جامعه مدنی وجود ندارد. بنابراین، چیزی که بیشتر به ذهن میرسد این است که جامعه مدنی و کنشگران مدنی چگونه میتوانند بازی حکومت را به هم بزنند.
حکومتی که از انتخابات برای اهداف خاص خود استفاده میکند، باید به نقطهای برسد که بفهمد انتخابات بسته دیگر کارکرد مورد انتظارش را ندارد و نمیتواند این روند را ادامه دهد.
- آقای مهدوی، من دوست دارم پاسخ شما را هم نسبت به سوالی که از آقای قاضیان پرسیدم، بشنوم. اما بهطور مشخص، یک سؤال دیگر هم دارم: چه اتفاقی باید بیفتد که حکومت به این نتیجه برسد که انتخابات بسته دیگر پاسخگو نیست و باید از این وضعیت برگردد؟ به عبارتی، جامعه مدنی چگونه میتواند حکومت را به این جمعبندی برساند که انتخابات بسته دیگر راهحل نیست؟
امیرحسین مهدوی: در پاسخ به نکتهای که مطرح شد، مایلم موضوع بیثباتی نظامهای هیبریدی در زمینه انتخابات را برجسته کنم. بهعبارتدیگر، وقتی صحبت از نظامهای هیبریدی میکنیم، باید در نظر داشته باشیم که این نظامها در حال تغییر و رفتوآمد هستند. اگر یک سر طیف را دموکراسیهای نهادمند و باثبات مانند بریتانیا، و سر دیگر طیف را استبدادهای کامل و بسته بدانیم، آنچه میان این دو قرار دارد، وضعیتهایی است که متغیر و ناپایدارند. این وضعیتها میتوانند در طول زمان تغییر کنند.
در کشور ما دو گفتار اصلی در مورد انتخابات وجود دارد که با یکدیگر در رقابت و مناظره هستند:
گفتار اول: این گروه معتقدند که از ابتدا میدانستند انتخابات در چنین ساختاری فایدهای ندارد. حالا که اکثریت جامعه تصمیم گرفته در انتخابات شرکت نکند، این گروه احساس میکنند که حقانیتشان اثبات شده است و میگویند: ما از روز اول میدانستیم که این انتخابات بیمعنی است.
گفتار دوم: این گروه همچنان معتقد به مشارکت در هر انتخاباتی هستند، صرفنظر از شرایط و نوع انتخابات. به بیان ساده، این گروه میگوید هرچه که تحت عنوان انتخابات برگزار شود، باید در آن شرکت کرد.
من میخواهم تأکید کنم که عمر انتخابات در نظامهای هیبریدی یک موضوع ثابت نیست. انتخابات در این نظامها، بسته به شرایط، بالا و پایین دارد. برای مثال، یکی از معیارهای اصلی انتخابات، وجود رقابت واقعی است. یعنی برنده انتخابات باید قابل پیشبینی نباشد. در انتخاباتهایی که رقیب فقط برای نمایش حضور دارد و نتیجه از قبل مشخص است، رقابت واقعی وجود ندارد. در عین حال، حتی در دموکراسیهای باثبات، رقابت کامل وجود ندارد. مثلاً در ایالات متحده، انتخابات میان دو نامزد برگزار میشود که اغلب روی هم کمتر از ۵۰ درصد مردم را نمایندگی میکنند.
در ایران، طی ۴۵ سال گذشته، وضعیت انتخابات همیشه یکسان نبوده است. برای مثال:
- در برخی دورهها، فضای رقابتی بیشتری وجود داشت.
- در برخی دیگر، آزادی رسانه و بیان تا حدی بیشتر بود، و جامعه امکان بحث و گفتوگو در فضای عمومی را داشت.
این نوسانات نشان میدهد که حتی در نظامهای هیبریدی، شرایط انتخابات میتواند تغییر کند و باید این تغییرات را در تحلیلها در نظر گرفت.
شاخصهای اثرگذاری انتخابات: سه شاخص اصلی را باید در مورد انتخابات در نظر بگیریم:
۱- رقابت:
انتخابات باید رقابتی باشد. به این معنا که نتیجه آن از پیش قابل پیشبینی نباشد. اگر رقابت واقعی وجود نداشته باشد، مانند انتخاباتهایی که در آنها نتیجه از ابتدا مشخص است، این انتخابات دیگر معنا ندارد.
۲- آزادی رسانه و بیان:
جامعه نیاز به منابع اطلاعاتی متنوع دارد تا بتواند آگاهانه در انتخابات شرکت کند. آزادی رسانهها و امکان گفتوگو در جامعه، نقش مهمی در این شاخص دارد. اما این وضعیت در ایران تغییر کرده است. مثلاً در گذشته، روزنامهها و رسانهها امکان بازتاب دادن بحثهای اساسی را داشتند، اما امروز این آزادی بهشدت محدود شده است.
۳- اثرگذاری:
انتخابات باید بتواند تغییرات واقعی در روندهای عمومی کشور ایجاد کند. مثلاً، اگر مسائل اصلی مردم تهران ترافیک، آلودگی هوا و مشکلات شهری باشد، اما شورای شهر اختیارات کافی برای حل این مسائل نداشته باشد، مردم انگیزهای برای مشارکت در انتخابات نخواهند داشت.
امروز، نهادهایی مانند مجلس و ریاست جمهوری در ایران توان حل مسائل کلان کشور را ندارند. به همین دلیل، انتخابات در این نهادها معناداری کمتری نسبت به گذشته پیدا کرده است. برای مثال، مقایسه قدرت ریاست جمهوری در دوران هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۶۸ با امروز، نشان میدهد که قدرت و اثرگذاری این نهاد بهشدت کاهش یافته است. همچنین، در دوران مجلس ششم یا شورای شهر اول، رسانهها و نهادهای آلترناتیو توانستند بحثهای جدی را به جامعه بیاورند. اما امروز این فضا وجود ندارد.
در پاسخ به سوال اصلی که جامعه مدنی چه انتخابهایی برای بهبود وضعیت انتخابات دارد؟ میتوان گفت:
- انتخابات بسته: اگر مکانیزمهای انتخاباتی کارایی خود را از دست بدهند، جامعه مدنی بهسوی کنشهای غیرانتخاباتی سوق داده میشود.
- فشار غیرمستقیم: جامعه مدنی باید با فشار غیرمستقیم، حکومت را وادار به باز کردن فضای رقابتی و سیاسی کند. این فشارها میتواند از طریق اعتراضات مسالمتآمیز، بسیج اجتماعی یا کمپینهای آگاهیبخش اعمال شود.
- معضل بُنبست نهادی: یکی از چالشهای اصلی، بُنبست نهادی است که در ساختار جمهوری اسلامی ایجاد شده است. ساختار قدرت در سال ۱۴۰۲ بهکلی متفاوت از ساختار سال ۱۳۷۹ است. به همین دلیل، تاثیرگذاری نهادهای انتخابی امروز بسیار کمتر از گذشته است. قدرت یک نماینده مجلس دوازدهم در مقایسه با نماینده مجلس پنجم، بهشدت کاهش یافته است. این مسئله به ساختار قدرت و نحوه توزیع منابع در حکومت بازمیگردد.
پیشنیاز تغییر:
اگر قرار است انتخابات در ایران معنای خود را بازیابد، نیاز به تغییرات ساختاری، نهادی و بافتی در چارچوب حاکمیت وجود دارد.
- راهحل کمهزینه: این تغییرات میتواند با اراده خود حاکمیت انجام شود.
- فشار اجتماعی: اگر حکومت تمایلی به این تغییرات نشان ندهد، فشار اجتماعی و مدنی میتواند آن را وادار به اصلاح کند.
- بدترین سناریو: اگر این تغییرات انجام نشود، خطر حرکت بهسوی فروپاشی یا سناریوهای دیگر وجود دارد.
در نهایت، آنچه روشن است این است که جامعه ایران نیاز به بازنگری در مسیر کنشگری مدنی و سیاسی خود دارد تا بتواند از این وضعیت خارج شود.
- آقای قاضیان، خیلی ممنون میشوم اگر ما را با جمعبندی و نقطه پایانی خود همراه کنید. همچنین، اگر پاسخی برای آن سؤال دارید که از آقای مهدوی پرسیدم «جامعه مدنی چگونه میتواند فضایی ایجاد کند یا تاثیر بگذارد که حکومت به این نتیجه برسد که انتخابات کنترلشده دیگر به مقصودش نمیرسد؟»
حسین قاضیان: پرسشی که شما مطرح میکنید مبتنی بر این فرض است که انتخابات کنترلشده دیگر حکومت را به مقصودش نمیرساند. اما من فکر میکنم اتفاقاً این انتخابات کاملاً به مقصودش میرسد.
- بله، درست است که به مقصودش میرسد، وگرنه این روند ادامه پیدا نمیکرد. اما سؤال من این است که چگونه میتوان این بازی را به هم زد تا دیگر به مقصودش نرسد؟ طبیعتاً انتخابات به نفع حکومت است، زیرا در جمهوری اسلامی بهمرور بستهتر شده و از کارآمدی افتاده است. حتی در مواقعی که به اصلاحطلبان یا اعتدالگرایانی مانند آقای روحانی اجازه شرکت داده میشود، به نظر من حکومت از این فضا بیشتر برای متحد کردن وفاداران خودش استفاده میکند. حکومت این پیام را به حامیانش میدهد که اگر فضا باز شود، ممکن است همهچیز را از دست بدهند. در نتیجه، این فضای بسته به حفظ وحدت اصولگرایان و جلوگیری از ریزش در حکومت کمک میکند. اما آیا میتوان این فضا را به هم زد؟ و اگر بله، چگونه؟ این سؤال من است.
حسین قاضیان: پرسشی که مطرح کردید، به تحلیل کلی اوضاع برمیگردد. اگر ایدهای را که من مطرح کردم جدی بگیریم، باید بپذیریم که نظام سیاسی از سال ۱۳۸۲ به این سو تصمیماتی گرفت تا شیوه حکمرانی خود را تغییر دهد. انتخابات سال ۱۳۷۶ به حکومت نشان داد که اشتباهات در محاسباتش میتواند بقای سیستم را به خطر بیندازد. بنابراین، تصمیم گرفت خطرات را کاهش دهد. این تصمیم دو محور اصلی داشت:
۱- ورود افراد خطرناک ممنوع:
اجازه ندهد کسانی وارد سیستم شوند که بقای آن را تهدید میکنند. این افراد ممکن است ریسک شناختهشدهای داشته باشند یا ریسکی نامشخص که نمیتوان دربارهاش اطمینان داشت.
۲- سیستم وفاداری:
حکومت بیشتر بهمثابه یک سازمان سیاسی-اقتصادی عمل میکند که اعضایش باید وفاداری بفروشند. در مقابل، حکومت از آنها حمایت میکند و منافعشان را تضمین میکند. اگر کسی وفاداری لازم را نداشته باشد، از سیستم حذف میشود.
چگونه رقابت داخلی مدیریت میشود؟
حتی رقابت میان اصولگرایان باید در چارچوب وفاداری به سیستم باشد. هرگاه این وفاداری زیر سؤال برود یا از حد مجاز عبور کند، فرد یا گروه به بیرون سیستم هدایت میشود. برای مثال، فسادهایی که در رقابتهای داخلی افشا میشوند، مادامیکه به کل سیستم آسیب نرسانند و در چارچوب رقابت باقی بمانند، مشکلی ایجاد نمیکنند. اما اگر وفاداری افراد زیر سؤال برود، خطرناک میشود.
در چنین سیستمی، یا باید عضو سازمان باشید و وفاداری بفروشید تا از حمایت برخوردار شوید، یا از آن بیرون رانده میشوید. این ساختار، بازی قدرت در جمهوری اسلامی را توضیح میدهد و نشان میدهد چرا انتخابات همچنان به مقصود حکومت میرسد.
کنشگران مدنی باید به این فکر باشند که آیا برای دستیابی به اهداف خود، امکان داد و ستدی با نظام سیاسی موجود دارند یا خیر. ممکن است بخشی از این فرآیند، نیازمند فروش مقداری از وفاداری باشد تا در مقابل، حمایتهایی برای دستیابی به اهداف اجتماعی به دست آید. این شامل بهبودهایی در حوزههای مختلف میشود که میتواند بهصورت تدریجی زندگی مردم را بهتر کند.
برای مثال، اگر کنشگران مدنی بخواهند بدون تعهد به وفاداری سیاسی فعالیت کنند، اما در عین حال بتوانند با نهادهایی مثل اتحادیههای نانوایان یا سازمانهای صنفی دیگر تعامل داشته باشند، ممکن است بتوانند از حمایت آنها برای کمپینی مانند افزایش تعداد نانواییها برخوردار شوند. هدف این مثال، کوچک یا مبتذل کردن ایده نیست، بلکه نشان دادن یک نمونه از همکاری محدود است. حتی در چارچوب محدود، سازشهایی از این دست میتواند در سطحی کوچکتر به بهبودهایی منجر شود که به نفع مردم باشد.
با این حال، پرسش کلیدی برای هر کنشگر مدنی یا شهروندی این است: آیا این فعالیتها در مجموع میتوانند آینده زندگی ما را بهتر کنند؟ پاسخ به این پرسش زمانی ممکن است که بررسی کنیم آیا فعالیتهای ما مشکلات اساسی کشور را که ریشه بسیاری از مسائل هستند، تحت تأثیر قرار میدهند یا خیر. به نظر من، مشکلات اساسی کشور در چارچوب کنونی فقط از طریق تغییرات سیاسی عمده قابل حل هستند.
تغییرات سیاسی عمده، خارج از دستور کار کنشگران مدنی است، زیرا آنها قرار است در چارچوب نظم سیاسی موجود فعالیت کنند. البته، در سیستمهای بسته، فعالیتهای مدنی گاهی به تحرکات سیاسی تبدیل میشوند. سرمایه اجتماعی، فرهنگی و نمادینی که از فعالیتهای مدنی به دست میآید، میتواند کمکم وارد عرصه سیاست شود، زیرا دستور کار جامعه ممکن است از بهبودهای تدریجی به تغییرات اساسی سیاسی تغییر کند.
در این شرایط، حتی کنشگران مدنی نیز به بازیگران سیاسی تبدیل میشوند. اگر چنین تغییری رخ ندهد، کنشگری مدنی در حد بهبودهای محدودی باقی خواهد ماند که مشکلات اساسی کشور را حل نمیکند.
این فعالیتهای محدود هم بدون درجاتی از وفاداری سیاسی ممکن نیست. نظام سیاسی از فعالیتهایی که بقای آن را به خطر نمیاندازند، حمایت محدودی میکند. اما هرگاه این فعالیتها به سطحی از اعتبار یا سرمایه اجتماعی برسند که خطر سیاسی ایجاد کنند، نظام آنها را سرکوب میکند.
به همین دلیل، فعالیت کنشگران مدنی در چارچوب نظام موجود، محدود به بهبودخواهیهای کوچک است و انتظارات از آنها باید متناسب با این محدودیتها باشد.
به باور من، بسیاری از مفاهیم و پدیدهها، از جمله انتخابات، در جوامع بسته شکل دیگری به خود میگیرند یا کاملاً وارونه میشوند. بهعنوان مثال، حتی مراسم مذهبی مثل دهه محرم در یک جامعه بسته ممکن است به یک کارناوال یا جشنواره خیابانی تبدیل شود، چون امکان دیگری وجود ندارد و همین محدودیتها، ماهیت آن را تغییر میدهد.
انتخابات هم به همین شکل است. همانطور که اشاره شد، جمهوری اسلامی این فرآیند را طی کرده و به اینجا رسیده است. اما اگر بخواهیم بهعنوان یک شهروند یا کنشگر تغییری ایجاد کنیم، وقتی ابزارهای محدودی داریم، باید به این فکر کنیم که با همین امکانات موجود، چگونه میتوانیم به تحول برسیم.
تجربه گذشته نشان میدهد این ابزارها تاکنون کارساز نبودهاند.
ما در ایران به اصلاحات رای میدهیم، اما اصلاحات در عربستان سعودی اتفاق میافتد. مثلاً در عربستان، فیلمی از رانندگی یک زن وایرال میشود. رویکرد مقامات میتواند این باشد که ظرف ۴۸ ساعت او را بازداشت کنند، اعتراف اجباری بگیرند و بگویند عامل بیگانه است. اما آنچه اتفاق میافتد، تغییر قانون است.
در ایران، مسائل بهقدری امنیتی شدهاند که فضای بسته نظام سیاسی حتی مشارکت محدود را هم مدیریت میکند. شاید حکومت حتی از مشارکت پایین هم استقبال کند، چون دیگر به هیچوجه نگران نیست که مشروعیت عمومی آن زیر سؤال برود. با این حال، ویترین انتخابات را با هر درصد مشارکتی حفظ خواهد کرد.
وقتی فضا اینقدر بسته شده است، تنها کاری که باقی میماند، این است که نشان دهیم فردیت ما از بین نرفته است. من باید این پیام را منتقل کنم که هنوز میتوانم تصمیم بگیرم و دروغ را نپذیرم. این حداقل کاری است که میتوانم انجام دهم.
به یاد داشته باشیم که مجلسی که امروز داریم، همان نهادی است که در جریان اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» با اکثریت قاطع به اعدام معترضان رای داد. مجلس آینده هم احتمالاً با همان قاطعیت یا حتی بیشتر، چنین رفتارهایی را تکرار خواهد کرد.
بنابراین، حداقل اقدامی که میتوانم انجام دهم، این است که بگویم:
۱- من شریک جرم نیستم.
۲- فردیت من از بین نرفته است.
این گام کوچک، حتی اگر برای من دورنمای روشنتری نداشته باشد، همچنان ارزشمند است.
خیلی ممنونم ازتون آقای قاضیان و آقای مهدوی! واقعاً از بحثهای ارزشمندتون در این گفتگو استفاده کردیم و امیدوارم که باز هم فرصت داشته باشیم تا در آینده از نظرات و تحلیلهای شما بهرهمند بشیم.

